پارت سی و هشتم :

برایش پیام ساده سلام و احوال پرسی فرستادم و هر چقدر منتظر آنلاین شدنش شدم بی فایده بود.
شاید درست در همین لحظه داشت شاهکاری خلق میکرد.
آمدن کیوان به سالن باعث شد از فکر پریا خارج شوم.
ناخواسته کمی مرتب نشستم.
- فیلم ببینیم؟
- فکر کردم خوابیدی
- تو نباشی که خوابم سنگین نمیشه
حرف‌هایش را دوست داشتم، همان‌ جملات ساده‌ای بود که من سالها منتظر شنیدنش از دهان علی بودم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیوان در رمان خود دیگرم کیوان
تصویر شخصیت سارا در رمان خود دیگرم سارا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    رمانی جذاب که هربار بیشتر دل می بره❤️

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    کامنتای شما بیشتر دل میبره که🙈😉

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️